خرید بک لینک

یخچال اسپیلت نیازی به معرفی ندارد و معروف ترین و پر شیب ترین یخچال منطقه علم کوه است.هر کس که به قله تخت سلیمان یا گردنه شانه کوه رفته باشد درسمت غرب یخچالی زیبا و پر شیب را می بیند که چشم برداشتن از آن کار راحتی نیست. سال ها بود به فکر صعود این یخچال زیبا بودم هر بار جور نمی شد. خلاصه کلام اینکه بالاخره طلبید. تنها مشکل مان بارندگی و هوای متغیر منطقه بود و چند بار برنامه را شل و سفت و در نهایت کنسل کردیم. اما مگر می شد نرفت؟ فکر کردن به قله های این منطقه و دیدن عکس هایش بخشی زندگی روزمره من بود و به راحتی نمی شد از آن دل کند. در نهایت تصمیم به رفتن گرفتیم. جمع و جور کردن لوازم طبق معمول در آخرین دقایق انجام شد و طبق معمول باز هم یک سری خرت و پرت را فراموش کردم. 4 شنبه 95/4/2 ساعت 5 عصر به سمت ونداربن رفتیم. ترافیک جاده روان بود و بی درد سر به ونداربن رسیدیم. شام ماکارونی و باقالی داشتیم و پس از صرف شام خوابیدیم

95/4/3 صبح زود بیدار شدیم و پس از صرف صبحانه راه افتادیم. وزن کوله ها زیادی زیاد بود. بجز مواد غذایی و لوازم شبمانی کفش های سنگین و لوازم فنی و طناب و هارنس و .... هم داخل کوله ها قرار داشت. پیش بینی سایت های مختلف و محمد رضای هوا شناس بارش باران در بعد از ظهر بود و باید تا قبل بارش ها به علم چال می رسیدیم. چشم از زیبایی های اینجا نمی شد برداشت. بافت خشن و سنگی منطقه و برف ارتفاعات و دامنه های پوشیده از گل و گیاه صحنه هایی بی نظیر را به وجود آورده بود. سردابرود پر آب تر و پر فشار تر از همیشه بود. با این باری که داشتیم تند رفتن منتفی بود و ما هم از خدا خواسته به بهانه عکس گرفتن از هر فرصتی استفاده می کردیم و استراحتی به شانه ها می دادیم. امروز تازه تنظیم کردن کوله ام را یاد گرفته بودم. کوله ای که در برنامه اشتر به سکه نو نابودم کرده بود الان حسابی خوش بار شده بود و کلی خوشحالم کرده بود. با عبور از کشتی سنگ و کنگلک پایین و بالا به ابتدای لیزونک رسیدیم. سبزی منطقه شیب لیزونک را لذت بخش کرده بود و اصلا نفهمیدیم چطور به سرچال رسیدیم. سرچال پر آب تر از همیشه بود و تا توانستیم آب خوردیم. ناهار را هم در سرچال خوردیم. ابرها آمده بودند. بین رفتن و نرفتن مردد بودیم. از برق و آب و رفاه سرچال نمی شد دل کند. کمی بابت جا گذاشتن بار ها در سرچال نگران بودیم. هر چند که این منطقه امن است وبا مناطقی مثل جبهه جنوبی دماوند در تابستان قابل مقایسه نیست و تا به حال موردی را ندیده و نشنیده بوديم اما این گرانی ها و قیمت نجومی وسایل باعث شده شش دانگ حواس مان به وسایلمان باشد. به هر حال با در نظر گرفتن جمیع موارد علم چال را انتخاب کردیم. هوا کاملا بسته بود که به سمت علم چال رفتیم. خدا خدا می کردم باران نبارد. ابتدای دروازه بهشت بارش شدید و ناگهانی باران شروع شد و همانجا تصمیم گرفتیم بمانیم. برف قابل تحمل است اما باران بدترین اتفاق در کوه است و باید از آن دوری کرد. چادر را برپا کردیم و به داخل آن رفتیم. باران به تگرگ و برف تبدیل شد و رعد و برق هم به آن اضافه شد. مقداری تنقلات و شربت خوردیم و به داخل کیسه خواب ها رفتیم. زیپ کیسه خواب خراب شده بود و باید آن را پتو می کردم. حالا نوبت شام بود. کله جوش داشتیم که سریع آماده شد و از آن سریع تر خورده شد.

صبح روز بعد ساعت 4:15 بیدار شدیم . کم کم جمع و جور کردیم و وسایل را در یک کوله ریختیم و سبک بار به سمت علمچال رفتیم. ساعت حرکتمان را یادم نیست اما به گمانم 5:30 بود. علمچال هنوز در خواب زمستانی بود و کلی برف داشت . سیاه سنگ و شاخک پوشیده از برف بود و آبشاری یخ زده به طول تقریبی 300 متر از دیواره آویزان بود. قبل از رسیدن به سکو کم کم به سمت گردنه شانه کوه رفتیم. برف سفت بود و خیلی راحت ارتفاع می گرفتیم. به گردنه شانه کوه رسیدیم. اسپیلت از این مکان با ابهت و دست نیافتنی بود. به سمت کف یخچال غربی فرود رفتیم. حالا ابتدای یخچال بودیم. اسپیلت شیبی بسیار تند داشت و وقتی از پایین به انتهای آن نگاه می کردیم تنها چیزی که می دیدیم آسمان بود. ساعت 9 به جزیره ای سنگی که از بین برف ها در ابتدای یخچال خارج شده بود رسیدیم . نیم ساعتی را صرف تنظیم کرامپون ها و صرف تنقلات و آماده کردن وسایل کردیم. این یخچال فاقد یخ بلور بود و نیازی به حمایت و ایجاد کارگاه نداشت و تصمیم داشتیم همزمان با هم به صورت یک کرده 3 نفره صعود کنیم البته اين طناب با اين شيب تند اصلا كارايي در مهار سقوط نداشت و صرفا به منظور حمايت رواني بود. شروع كرديم . با ريتم مشخصي بالا مي رفتيم و طوري فاصله را حفظ مي كرديم كه نفر پايين تر نفر بالاتر را نكِشد. به ابتداي شكاف يخچال رسيديم. پل برفي آن در برخي از قسمت ها خراب شده بود. عمق شكاف زياد بود.منتظر رسيدن بچه ها شدم.آنها هم آمدند. قسمتي كه بايد از آن عبور مي كرديم برفي پوك و تو خالي داشت. تبرم را تا جايي كه مي شد بالاتر كوبيدم و به آرامي پايم را بالا گذاشتم و عبور كردم. به انتهاي طنابم رسيدم و با ايجاد يك كارگاه گلابي و حمايت روي بدن بچه ها را حمايت كردم و دوباره ادامه داديم. هر قدر بالاتر مي رفتيم شيب مسير هم بيشتر مي شد. اين دهليز يك راست به آسمان مي رسيد. بيشترين قسمت يخچال مربوط به 200 متر پاياني آن بود و بالاخره تمام شد و به بالا رسيديم. ساعت 11:30 بود. مقداري آب و نوشابه و تنقلات خورديم. ادامه مسير به صورت گرده اي سنگي و ريزشي بود. نمي دانستم كجايش راه مي دهد. مستقيم بالا رفتم. جاي ناجوري بود. يك بلوك و يك كيل هم به عنوان مياني كارگذاشتم . يك جاي كار مي لنگيد . دوستاني كه قبلا اين مسير را بالا رفته بودند گفته بودند مسير راحت است و نيازي به حمايت نيست. اما جايي كه من بودم زير پايم زيادي خالي بود. به انتهاي طناب رسيدم و با دور زدن يك سنگ و گره استون نات طناب را ثابت كردم و پريسا شروع به صعود كرد. حمايتش يومار همراهش بود. با رسيدن او كارابيني را به كارگاه اضافه كردم و شروع به حمايت محمد رضا كردم. طول دوم مسير را شروع كردم. به يك جاي بد قلق رسيدم. تبرم را لاخ كردم . حسابي جايش محكم بود. كارابيني را به سوراخ بالاي تبر انداختم و طناب را از آن عبور دادم و بالا رفتم . به شكاف زيبايي رسيدم كه اين قشنگ ترين قسمت مسير بود. با بلوك كارگاه ديگري را ايجاد كردم و دوباره بچه ها با همان روش بالا آمدند. (بعدا فهميديم كه مسيردرست تراورس به سمت راست و عبور از دهليزي ساده بوده و ما لقمه را دور سرمان چرخانده ايم). حالا به يال بين خرسان شمالي و علم كوه رسيده بوديم. هوا حسابي ابري بود و احتمال رعد و برق در اين منطقه خيلي زياد بود. از صعود قله چشم پوشي كرديم. به دهليز خرسان شمالي رسيديم و فرود را آغاز كرديم. ابتداي مسير به صورت شن اسكي بود و بعد به برف ها مي رسيد. زير برف نرم روي يخچال برفي سفت قرار داشت. اين برف نرم احتمالا حاصل بارش ديشب بود. با توجه به شرايط برف دهليز و شيب زياد مسير دوباره در يك طناب قرار گرفتيم و فرود را آغاز كرديم. از ابتداي فرود نگران ريزش بودم و تمام نگاهم به بالا بود. وسط دهليز خرسان ايستاده بودم تا بچه ها هم برسند. نگاهشان مي كردم. از سمت چپ سه سنگ را ديدم كه جدا شد و به يخچال آمد، فرياد زدم سنگ....فرار كنيد و خودم هم فرار كردم و برگشتم تا مسير سنگ ها را ببينم. بزرگترينشان به جايي خورد كه ايستاده بودم. دومي كنار طناب خورد. سومي را نديدم. چهارمي را در آخرين لحظه ديدم. دير شده بود. ضربه وحشتناكي را در پايم احساس كردم. همه چيز در كسري از ثانيه اتفاق افتاده بود. از درد نفسم در نمي آمد. پس از چند ثانيه داد زدم. سنگ به ساق پايم خورده بود. نمي دانستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت...اگر اين سنگ به استخوان پا يا كمر يا سر و گردنم مي خورد نمي دانم چه اتفاقي مي افتاد. بچه ها نگران بودند و از بالا با داد و فرياد وضعيت پايم را جويا شدند. گفتم نشكسته اما زخم برداشته و بد جور كوفته شده. به آرامي به فرود ادامه داديم. مغز استخوانم درد مي كرد و اين ضربه عجيب سرعتم را كم كرده بود. نمي توانستم راه بروم. زخم پايم درست روي قسمتي بود كه ساق كفش قرار مي گرفت و با هر گامي كفش به زخم مي سابيد. به هر شكلي بود پايين آمديم. محمد رضا كوله را گرفت. لنگ لنگان به سمت يخچال غربي و شانه كوه رفتيم. چقدر انسان ناتوان است. تا ساعتي قبل كاملا سر حال بودم و اصلا احساس ضعف نداشتم. اما حالا از شدت درد تهوع داشتم و براي بالا رفتن جان مي كندم. بچه ها هم اسير من شده بودند. قرار بود بعد از ظهر كنار چادر باشيم و سريع به تهران برگرديم اما الان ساعت 8 شب بود و تازه به گردنه شانه كوه رسيده بوديم. خلاصه كلام اينكه ساعت 10:30 شب به چادر رسيديم و با صرف شام مختصري به كيسه خواب رفتيم. صبح روز بعد لنگ لنگان به سرچال آمدم و صبحانه را آنجا خورديم و به سمت پايين حركت كرديم.

علم چال

آبشار يخي

يخچال اسپيلت

جزيره سنگي ابتداي كار و مسير صعود ما

تخت سليمان از نمايي ديگر

سنگ سماور و سياه كمان

انگشت خدا(شاخك غربي)

هفت خوان و آن خاطرات فراموش نشدني

با تشكر از دوستان خوبم :رضا زال نu200dژاد.محسن سام دليري و عامر ازوجي بابت اطلاعاتي كه از اين مسير دادند.

نفرات برنامه: محمد رضا مختاري-پريسا شهبازان-نيما اسكندري

عكس ها: محمد رضا مختاري و نيما اسكندري

دانلود فایل pdf گزارش

http://uplod.ir/ybx3t5e5e1bj/یخچال_اسپیلت.pdf.htm

برچسب: یخچال اسپیلت, نویسنده: کوروش اسدی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 7:56

صفحه بندی