چهار شنبه شب مهدي زنگ و آمار برنامه آخر هفته را گرفت. از اول هفته به فكر قله تخت سليمان بودم اما حالا كه به آخرهفته نزديك مي شديم كمي شُل شده بودم و واقعيت امر اين بود كه حال رانندگي كردن را نداشتم. اين چند وقت مدام در جاده بودم و بدم نمي آمد به جاي نزديك تري بروم. به مهدي گفتم تا صبح صبر كن تا خبر بدهم. كلي با خودم كلنجار رفتم كه هواشناسي در مورد بدي هوا هشدار داده و راه دور است و ...و در نهايت منصرف شدم. شب هم تصميم گرفتم كه به توچال بروم. از سال 93 توچال نرفته بودم و بدم نمي آمد اين هفته را در توچال سر كنم. صبح پنج شنبه از خواب بيدار شدم ديشب و تصميماتم را فراموش كردم و سريع و كورمال كورمال با يك چشم بسته ويك چشم باز مشغول جمع و جور كردن كوله شدم. به مهدي هم خبر دادم. بدون نظم و ترتيب همه چيز را در كوله ريختم. فرصت خريد نداشتم وازبرنامه هاي قبلي كمي شكلات خرد و خمير و يك كنسرو عدس و يك نودليت باقي مانده بود، آنها را هم برداشتم و به اداره رفتم و ظهر روز پنج شنبه 95/7/7 به سمت جاده چالوس رفتيم. هوا مه آلود بود. وسط راه ماشين به ريب زدن افتاد و از شانس ما امداد خودرو آنجا بود و مشكل را حل كرد. ساعت 19 به ونداربن رسيديم. قرار بود صبح زود برنامه را يك روزه اجرا كنيم و برگرديم. متصدي پناهگاه گفتند كه درب ها را شب مي بندند و ساعت 5 صبح باز مي كنند. 5 صبح كمي دير بود. بيرون پناهگاه هم نمي شد خوابيد چون باران مي باريد و همه جا خيس بود. تصميم گرفتيم برنامه را دو روزه كنيم وشبانه به سرچال برويم . كوله را مجدد چيديم و شام مختصري در پناهگاه خورديم و ساعت 20 حركت كرديم. باران قطع شده بود اما مه غليظي همه جا را گرفته بود. از مهتاب هم خبري نبود و در اين تاريكي چشم چشم را نمي ديد. شروع به حركت كرديم. نزديك گوسفند سراي برير توقف كرديم تا لباس كم كنيم. كوله را زمين گذاشتم. همين كه برگشتم در فاصله نيم متريم 3 جفت چشم را ديدم كه برق مي زند. برق نگاهشان برق از سرم پراند و سريع حالت تهاجمي گرفتم. سگ هاي قرارگاه ونداربن بودند كه بي سر و صدا دنبالمان مي آمدند. دستي به سروگوششان كشيدم و حركت كرديم. دنبالمان راه افتادند. هد لايت فقط جلو پا را روشن مي كرد و سعي مي كرديم از پاكوب خارج نشويم. به مهدي گفتم از نظر زماني الان بايد كشتي سنگ باشيم اما نمي دانم چرا نمي رسيم. دو دقيقه بعد مه كمي كمتر شد و ديديم كنار آن هستيم. از بالاي كشتي سنگ مه كمتر شد و با ديد بهتري مسير را ادامه داديم. يكي از سگ ها جلوتر مي رفت و دو تاي ديگر پشت سر ما. در سكوت راهمان را ادامه داديم و از كنگلك ها و ليزونك(لزونك) گذشتيم و ساعت 11:30 به سرچال رسيديم. هواي سرد باعث يخ زدن عرق روي لباسم شده بود. درب اتاقي كه برق داشت قفل بود و باز نشد. به اتاق ديگري رفتيم و لباس پوشيديم و دوباره سراغ اتاق اصلي رفتيم. چند ضربه به درب زدم. درب باز شد. سه نفر داخل اتاق بودند و از ديدنمان تعجب كردند. 3 تا سيب زميني براي سگ ها انداختم كه سگ كردن كلفت تر سگ ضعيف تر را گاز گرفت و سهم او را هم خورد و هر سه از پناهگاه دور شدند. آب يخ زده بود و پيش بيني سايت براي ارتفاع 4000 متر دماي10- بود. به داخل كيسه خواب ها رفتيم.
جمعه 95/7/8: ساعت 5 بيدار شديم. باد بسيار شديد بود. صبحانه حلوا سياه داشتيم . پس از خوردن صبحانه از پناهگاه خارج شديم. سگ ها آنجا بودند. دوستان داخل پناهگاه از صعود صرف نظر كردند و به پايين برگشتند و ما هم مسير را به سمت علمچال ادامه داديم. مسيرمان از هم جدا شده بود و هر كدام از راه خود به سمت علم چال مي رفتيم. قله علم كوه در ميان ابرها فرو رفته بود. به سياه سنگ ها نگاه مي كردم و ياد حسين و مهران و نويد بودم. سال قبل همين موقع ها اين دوستان صعود خوبي را در اين منطقه انجام داده بودند. شكاف هايي را مي ديدم كه قبلا آنها را نديده بودم. علم چال دنياي ديگري است.
مهدي كمي عقب افتاده بود. تصميم گرفتم روي سكو منتظرش بمانم. از دور مي ديدم صدايم مي كند ولي صدايش مفهوم نبود. نزديك سكو بشكه اي آبي رنگ و متلاشي شده را ديدم و به سمتش رفتم. بارگذاري قديمي بود كه داخلش چند كنسرو قرار داشت. تاريخ انقضا كنسروها مربوط به سال 93 بود. سه كنسرو ماهي و ذرت و بادمجان را باز كردم و جلوي سگ همراهم ريختم. شاد شده بود و نمي دانست از كدامشان بخورد. به سمت سكو رفتم. كمي بعد مهدي هم رسيد ومعلوم شد چرا عقب بوده. پايش را روي سنگي گذاشته بود و سنگ لغزيده بود و با ساق به سنگ ديگري خورده وپايش زخم شد بود درد داشت. پس از كمي استراحت به سمت شانه كوه رفتيم. به گردنه شانه كوه رسيديم. قسمت هاي بالاي شكاف يخچال اسپيلت آب شده بود. و شكاف هاي جديدي در قسمت پايين ايجاد شده بود.
به سمت يخچال اسپيلت و يخچال غربي حركت كرديم. مسير ريزشي و خسته كننده بود. كف يخچال پوشيده از يخ بلور بود. سگ ها خودشان را روي برف ها مي انداختند و بالا و پايين مي پريدند. خوراكي نداشتيم كه به آنها بدهيم . يك بيسكويت و چند شكلات همراهمان بود كه در هر بار توقف كمي هم به آنها مي داديم. در ميان يخ ها بلوك سفيدي را پيدا كردم. احتمالا مربوط به بچه هاي مسير بيداد بود. به عنوان يادگاري آن را برداشتم و داخل كوله گذاشتم. سري به يخچال غربي زديم و مجدد به سمت شانه كوه برگشتيم. پاي مهدي درد داشت و هر قدر زمان مي گذشت دردش تشديد مي شد وتصميم داشت به سمت سرچال برگردد. قرار شد من هم تا تخت سليمان بروم و سريع به او برسم. ساعت11 بود كه از گردنه شانه كوه از هم جدا شديم و او به سمت سرچال و من به سمت تخت سليمان رفتم. سگ ها هم بين ما مانده بودند.. ابرها داشتند مي آمدند ومي دانستم كه در بعد از ظهر هوا حسابي بهم مي ريزد.ساعت 12:16 به قله رسيدم(4612متر طبق ساعت) و بلافاصله برگشتم .سگ ها پشت سرم بودند. اگر خود حضرت سليمان را بالاي قله تخت سليمان مي ديدم اينقدر تعجب نمي كردم. نمي دانم از قسمت هاي سنگي مسير چطور گذشته بودند. 10 متري پايين آمده بودم كه يادم افتاد عكس نگرفته ام. يك عكس از خودم و يك عكس از علم كوه و عكس ديگري از ميله روي قله انداختم. بايد يك اعتراف بكنم. دو ماه قبل يك شب را روي سكو ونداربن خوابيده بوديم. يكي از همين سگ ها يك لنگه صندلم را شبانه دزديد و تا صبح مثل آدامس جويد سوراخ سوراخ كرد و صبحش با يك ضربه باتوم از اين حيوان زبان بسته انتقام گرفتم و الان عذاب وجدان داشتم. بار ديگر كه به اينجا بيايم حتما براي دلجويي هم كه شده برايش اسكلت مرغ مي آورم. به سرعت به گردنه شانه كوه و كف علمچال رفتم. مه سرچال را گرفته بود. البته از اين بابت نگران نبودم و جي پي اس همراهم بود. از ابتداي دروازه بهشت مسير را به سمت چپ ادامه دادم تا در مسير پناهگاه قرار بگيرم. راه خوبي نبود اما مطمئن تر بود. ساعت 15:30 به سرچال رسيدم. مهدي خواب بود. بيدارش كردم و سريع جمع و جور كرديم و به سمت پايين برگشتيم. مه غليظ تر شده بود و باران مي باريد. هوا تاريك شده بود كه به برير رسيديم.نيم ساعتي جستجو كرديم اما پل گوسفند سراي برير را پيدا نمي كرديم. هيچ چيزي معلوم نبود و دور خودمان مي چرخيديم. چيزي براي از دست دادن نداشتيم و باران خيسمان كرده بود و در نهايت به آب زديم واز رودخانه گذشتيم به داخل جاده رفتيم. ساعت 19 به پناهگاه ونداربن رسيديم و به سمت تهران حركت كرديم.



قله سياه كمان





گردنه شانه كوه

يخچال اسپيلت


كاهش سطح يخ

يخچال هفت خوان

قلل شانه كوه و علم كوه

به سمت تخت سليمان

قله تخت سليمان

قله علم كوه از فراز تخت سليمان

دندان اژدها....
نفرات برنامه: مهدي الف استوار. نيما اسكندري
برچسب: صعود به قله تخت سليمان,
نویسنده: کوروش اسدی