خرید بک لینک

طبق معمول هر پنج شنبه بحث بود که فردا به کجا برویم. هوا خراب بود و احتمال بسته شدن جاده ها وجود داشت. نظر دوستان رفتن به توچال بود اما شخصا هیچ میلی به آنجا نداشتم. با اینکه توچال نزدیک ترین کوه به تهران است از سال 93 به توچال نرفته ام. توچال محل مناسبی برای تمرین است اما شلوغیش باعث شده تا عطایش را به لقایش ببخشم. با پیشنهادات مختلفم کفر همه را درآورده بودم و در نهایت گفتم تصمیم با شما...برای من فرقی ندارد کجا برویم و قرارمان را برای جمعه ساعت 5:30 گذاشتیم.

95/11/22 ساعت 5:30 به سمت توچال حرکت کردیم. هوا گرفته و ابری بود. با خودم می گفتم کاش کنسل می کردم و بجایش می دویدم...حوصله توچال را واقعا نداشتم. محمد رضا گفت "به نظرت جاده چالوس بازه بریم کهار؟".گفتم بعیده بسته باشه و بلافاصله راهمان را عوض کردیم و به سمت اتوبان تهران –کرج رفتیم. جاده منتهی به کلوان پوشیده از برف بود و روی شاخه درخت ها را هم برف پوشانده بود. تا جایی که می شد هل دادیم. اما بالاخره ماشین گیر کرد بالاتر نرفت. نوبت زنجیر چرخ بود. تمام دانش فنی مان را به کار بردیم و در سراشیبی زنجیر را بستیم. لق لق می کرد و تازه فهمیدیم که زنجیر ها را اشتباه انداخته ایم. دوباره زنجیر ها را باز کردیم و بستیم. این بار درست بسته شد و بدون درد سر به کلوان رسیدیم. رد پایی در مسیر بود و روحمان را شاد کرد. تیمی جلوتر از ما رفته بود و دردسر برفکوبی نداشتیم. ساعت 8:15 صعود را آغاز کردیم. برف عمیق بود. هوا تکلیف مشخصی نداشت و در ابتدای مسیر دیدمان کم بود. جی پی اس را روشن کردم. خرابی های کهار معروف بود و نمی شد الله بختکی کار کرد. به باغ بالای یال رسیدیم. یک تیم سه نفره و یک تیم دونفره در مسیر بودند. هر قدر بالاتر می رفتیم دیدمان بهتر می شد و ابرها آن پایین مانده بود. به دوستان جلویی رسیدیم. زحمت زیادی را تا اینجای کار برای برفکوبی کشیده بودند و حالا نوبت ما بود.به نوبت برف می کوبیدیم و بالا می رفتیم. بالاخره به جانپناه رسیدیم. کسی داخل نبود. برای صبحانه نودل داشتیم و هنوز داغ بود. دو نفر از دوستان که صبح دیده بودیم به جانپناه رسیدند و بقیه برگشته بودند. تجهیزاتشان واقعا ضعیف بود.پوتین سربازی و شلوار سربازی ،بدون گترو بدون لباس گرم. یکی از دوستان که مسن تر بود لباس خیسش را در آورده بود و تیشرت تابستانی به تن کرده بود و می لرزید. نمی دانم این سهل انگاری ها تا کی قرار است ادامه داشته باشد اما مطمئنم اگر با این عرق گیر خیس و کفش تابستانی و ... به هوای بد و کولاک می خوردند بهاء این سهل انگاری را با جانشان می دادند و جالب تر این بود که برای ادامه دادن یا ادامه ندادن مسیر مردد بودند. صبحانه را خوردبم و به سمت بالا حرکت کردیم. دیدن خط الراس زیبای ونتار به هفت خوانی و کرچان خستگی را در می کرد. تقریبا تا ابتدای آخرین یال(شیب تند منتهی به قله) برفکوبی داشتیم اما روی یال برف سفت شده بود و باد برف ها را با خود برده بود. در باد شدید به قله رسیدیم. سرد بود و نمی شد زیاد بمانیم. به مدد دستکش های جدید که می شد بدون درآوردن دستکش عکس بگیریم عکس سلفی گرفتیم و به سمت پایین حرکت کردیم. باد ول کن نبود. نهار را در جانپناه خوردیم و به سمت روستا حرکت کردیم. برف جاده کم شده بود و نیازی به استفاده از زنجیر چرخ نبود. بی تجربه گی دوباره کار دستمان داد و فقط یکی از اتصالات زنجیر را باز کردم و فکر کردم با حرکت ماشین زنجیر رها خواهد شد. غافل از اینکه زنجیر ازپشت چرخ هنوز آزاد نشده و با حرکت ماشین زنجیر به دور سیبک پیچید. با هر ترفندی بود آن را هم باز کردیم و به سمت تهران حرکت کردیم. (مهمترین دستاورد این برنامه آموزش اجباری بستن زنجیر چرخ بود)

جاده کلوان

ونتار...

قله

اگر به کتاب و کتاب خوانی علاقمندید سری به کتابخانه وزین جانپناه کهار بزنید و اگر سرما امانتان داد تاریخ جنگ های لبنان و تاریخ معاصر چین را هم بخوانید

کوه ها از پشت عینک

نفرات برنامه: محمد رضا مختاری-مهدی الف استوار-نیما اسکندری

برچسب: نویسنده: کوروش اسدی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 17:38

صفحه بندی